من و تو

 

آقا اجازه ميدين؟!
سلام . راستش نميدونم چي بايد بگم! يه هفته اي ميشه که اين همشهريمون ( احسان خان ) به درخواستمون جواب مثبت داده و بهمون اجازه اينجا نوشتن. تو اين مدتم گفتم بيشتر بيام اينجا تا با فضاش آشنا بشم که تا حدودي شدم. الانم ي خورده احساس غريبي ميکنم!! واسه همين نميدونم چي دارم ميگم! نميدونم دوستايي که اينجا مينويسن بهم رخصت ميدن يا نه ( رو کول کسي سوار نيستم که؟! ) ميخوام اول خودمو معرفي کنم چون فکر ميکنم اينطوري بهتر باشه .
من حامدم 22 سالمه دانشجوي رشته کامپيوتر ساکن شهر بهارنارنج ( بابل ). نوشته هامم اکثرا طنز قاطيش داره٬ نه اينکه نتونم جدي صحبت کنم، نه، اما تا جايي که ممکنه سعي ميکنم حرفاي جديمو تو قالب طنز بگم چون فکر کنم اينطوري بردش بيشتر باشه!!( تو اين جامعه به اندازه کافي داريم گريه ميکنيم ) جماعت وبلاگ نويسم منو با اسم حاج حسين ميشناسن که ي چماق داره و ي دونه موتور هزار!!
ديگه بگم که اين دوتا قانون اين وبلاگ رو منم قبول دارم اما چون ما هرجا ميريم بايد قانون وضع کنيم ( چون ما خيلي حاليمونه!! ) دوتا هم ما بهش اضافه ميکنيم! اگه قبول کرديد که فبها وگرنه ....! اول اينکه چه معني داره دختر و پسر با هم بلاگن؟! آقايون و خانوما جدا!! دومم اينکه گفتين به هم توهين نکنيد ما هم موافقيم و کسي نبايد به ما توهين کنه ما هم چون قييم مردميم پس اگه بهشون توهين کنيم يعني به خودمون ميرسه که صلاح مملکت خويش خسروان دانند!! ( ما معتقديم که همه انسانها با هم برابرن اما بعضي ها برابر ترن!! )
خوب مثل اينکه شورشو در آوردم . فعلا.

+ . ; ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()