من و تو

آن سوي تنهايي

آن سوي تنهايم ، تنهايي ديگر است وبراي او كه در آنجا ساكن است تنهايي من، معبريست پر رفت و آمد وسكوتم، اغتشاشي از انواع صداها.
ومن جواني هستم بي قرار ، براي يافتن آن تنهايي ، صداهاي آن سوي مرغزار گوشهايم را به سوي خود مي كشد وسايه هايشان ، سد راهم مي شوند، من نمي توانم بروم
آن سوي اين تپه ها ، بيشه دلربايي است وبراي او كه در آن جا ساكن است.آرامش من، گردباد و دلربايي من، جادوست.
آن سوي اين تنهايي من « خود مسئوليت پذير» ، «خودرهانيده» زندگي مي كند ، براي او ، روياهايم نبردي طاقت فرسا مي باشد. وآرزوهايم خردشده ومن جواني هستم ، متجاوز به « خودرهانيده »ام
من چگونه «خودرهاننده » خواهم شد ، جز آنكه « خود مسئوليت پذير» م را به قتل برسانم تاهمة آدميان رهاباشند؟
چگونه مي شود هنگام وزش باد ، برگ هايم به حركت در مي آيد ، مگر آن كه ريشه هايم در تاريكي«به عمق زمين » پژمرده شده باشند؟
عسلی
+ . ; ٦:۳٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸۱
comment نظرات ()