من و تو

 

امیر:
از "علی جان" و "سمیرا جان" به خاطر نوشته هاشون ممنونم...
در مورد سوالهایی که علی لطف کرده جواب داده من هم تقریبا نظرات مشابه دارم... و چند تا اختلاف نظر هم که دارم خیلی ارزش بحث ندارند... در مورد سوال سوم (تفاوت داشتن نوع برخورد: جواب بله) با علی موافقم... از نظر خواهی ها این طور برداشت کردم که و "سمیرا جان" و "سمانه جان" نظر دیگه دارند... پس لطف کنید در موردش بنویسید... در مورد "تعریف شما از "عشق" در فرهنگ کلمات ذهنتان" اگر کسی از دوستان نظری داره و بگه... فکر کنم کمک بکنه خیلی....
در بلاگ "سمانه جان" هم سه تا سوال کرده همراه جواب... اگر نخوندین پیشنهاد می کنم حتما بخونید... در مورد سوال سوم من چیز زیادی دستگیرم نشد... ولی چیزی که می دونم اینه که منم از بعضی جهات خیلی "علافم"....
"سمیرا جان" در نوشته آخرش نکات خیلی خوبی رو گفت که ارزش داره در موردش خوب فکر کنیم... واقعا چرا اینطوری می شه؟ من هم دقیقا نمی دونم چرا...شاید چون این پدیده نوعی نا هنجاری رفتاری هست و به خیلی از عوامل وابستس این طوره.... دیروز تلفنی از یکی از دوستام که چنین جوابی رو به یه "دختر خانم" داده بود پرسیدم چرا همون اول به اینا فکر نکرده بودی... گفت "ازبس که اون مو قه "خر" بودم!!! اصلا حالیم نبود چمه... فکر کردم این دختره همونه که می خوام"... پرسیدم بعدش چی شد که فهمیدی اون کسی نیست که می خواستی... گفت: "فهمیدم همش بچه بازی بوده.. هر چی که اون گفته بود و هر چی که من گفتم... همش فقط ناز و ادا بلد بود... فکر بلد نبود بکنه که"... گفتم "تو هم همینطور بودی مگه نه؟".. گفت "هر جور راحتی!!" گفتم "چرا با احساس دختر بیچاره بازی کردی؟" گفت: "تو طرف منی یا اون دختره؟ نمی دونی که اون چه بلا ها سر من اورد کاری که اون با من کرد صد برابر بد تر بود!!!" گفتم: "هر جور راحتی!! حالا که بهش فکر می کنی چه احساسی داری؟"... گفت: "برا هر دومون بهتر شد که این طوری شد" پرسیدم "پس عشق چی میشه؟" گفت: "خر نشی!! عاشق بشیها..." من هم پیشنهاد دادم بیاد این بلاگ رو بخونه جوابم داد که "اینا همش "کشکه" همه فقط بلدن از این حرفهای قشنگ بزنند..." گفتم: "هر جور راحتی!! خدا حافظ"....
چیزی که من به نظرم میاد این هست که این طبیعت عشق نا آگاهانه هست که آدما رو می بره تو "رویا" و مستشون می کنه... دیگه واقعیت ها رو نمی بینند... دلشون نمی خواد کسی از خواب بیدارشون بکنه می خوان تا ابد تو همین خواب بمونند ولی یه وقتی می رسه که یه صدایی بیدارشون می کنه... اون وقت هست که اونقدر ترسیدن که هیچی رو باور نمی کنن... حتی عشقشون رو... حتی خودشون رو... "سمیرا جان" حرف قشنگی رو گفت که: "خيلي ازما يادنگرفتيم اگه يكي روديديم كه خوشگل وخوش تيپ وفلان وبهمانه،عاشقش نشيم ".. من شخصا جلوی احساسم یه "فیلتر بالا گذر" گذاشتم که از جنس "منطق" هست و تا چیزی از این فیلتر نگذره نمی تونه وارد احساسم بشه ... نمی دونم این کار درست باشه یا نه...
شاد باشید.

امیر.
ساعت زیر این مطلب رو دقت کنید.
+ . ; ٤:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()