من و تو

توهم بابا داری برات بستنی بخره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام
امروز از اون روزاي بي خود ودردناك بود
امروز مي خوام به جاي كلمات كليشه اي و رمانيك …. هر چي كه تو دلمه بنويسم . اخه تازگيها يادگرفتم به جاي اينكه حرفامو تو دلم براي خودم مرور كنم وتو لحظه هاي تنهاي خودم گريه كنم حرف بزنم واين و مديون برادر عزيزم هستم كه هرچند از من دوره دوره ولي تمام حرفاش يادم هست ( دختر بايد سنگين باشه )وهميشه به يادشم ( خدايا بسلامت دارش)
بعد از اتمام كارطبق معمول هميشه رفتم تو محوطه طرف مهد كودك اخه من ازديدن دختر بچه هاي 4 ،5 ساله لذت مي برم . مخصوصا شيرين زبونيهاشون آدم دلش يه جوري ميشه .نه!
خوشبحال مامانشون بعضي موقعها حسوديم ميشه بهشون . البته اينو بگم بيشتر از يه ساعت تحمل ندارم اگه بخواد لجبازي كنه يا نق نق مي زارمش سر راه.
خلاصه نشستم پيش مريم دوستم . هوس كردم نقاشي بكشم رفتم پيش آيلار يه دختر ملوس وخوشگل وظريف با موهاي لخت بلند كه هميشه سر جمع كردن موهاش مشكل دارن، بايه زبون شيرين
ازش مداد گرفتم شروع كردم به كشيدن درخت و خونه يه رود خونه كه آيلار يه سئوال كرد ازمن كه ميخكوب شدم .
بهم گفت عسل جون تو بابا داري ؟
(اين كلمه اي كه من خيلي بهش حساسم )
گفتم: چطور مگه؟
گفت : اخه تو بگو داري يا نه؟
گفتم : نه باباي من يه سال كه ديگه نيست . رفته
گفت: يعني مرده ؟
گفتم : آره عزيزم باباي من فوت كرده .
بهم نگاه كرد همونطور كه با مداد قرمز داشت خارج از محدوده گل شو رنگ مي كرد.
گفت : خوش به حالت تو… يعني تو وقتي اندازه من بودي بابا داشتي!
واي خداي من
داغ كردم، صورتم داشت آتيش مي گرفت .دختر اين فكرا چيه مي كني ؟
اين داره چي مي گه !
گفتم : اره عزيزم
گفت : دستشم مي گرفتي بري پارك برات بستني بخره ، اره؟
گفتم :اره عزيزم ، چرا اينارو مي پرسي
با يه خنده مهربون گفت خوشبحالت.
يه چيز بهش گفتم كاش مي مردم اون و ازش نمي پرسيدم تا نمي شنيدم اخه دختر يكي نيست بگه هرچي مي كشي از دست خودته .حقته هر چي مي كشي .
گفتم : خوب مگه تو با بابات نمي ري بيرون ؟؟؟؟؟؟؟/
گفت : نه
گفتم : خوب حتما كارش زياده يه روز كارش كه كم شد بهش بگو باهات مياد پارك برات بستني هم مي خره .
با همون نگاه مظلومش همونجور كه رنگ مي كرد گفت يه نه كشيده و بلند گفت با يه لحن قشنگ اخه خانممم باباي من مرده رفته يه جاي ديگه ديگه بابام نمياد خونه
اين وكه گفتم خواستم ببينم همه بابا ها با بچه هاشون مي رن پارك باباشون بستني براشون مي خره .آخه نفيسه مي ره مياد ميگه با بابام رفتم پارك برام بستني خريد بابام از اداره اومدني برام عروسك خريده
هر موقع دعوامون ميشه يا بهش يه چيزي نمي دم به هم مي گه به بابام مي گم برام بخره تو كه بابا نداري برات بخره .
دختر چي مي گذره توفكرت ؟ چي داري مي گي به من ؟
ديگه حال خودمو نفهميدم بازور بغضمو خوردم سرم و انداختم پايين تا نبينه چشام قرمز شده بعضمو قورت دادم خدايا دارم خفه مي شم . چي كار كنم . دلم داشت مي تركيد . اومدم پاشم برم بيرون كه يه هو از پشت دستشو انداخت دور گردنم بوسم كرد.
گفت : گريه نكني هاااااااااااا
گفتم: نه عزيزم من كه گريه نمي كنمممم. كه يه هو نفهميدم چطوري اشكم در اومد .
گفت : فهميدم مي خواي گريه كني مي دوني از كجااااااااا؟
گفتم : از كجا
چون وقتي با مامان از بابام مي گم يا سرش و مثل شما مي ندازه پايين برام ميوه پوست مي كنه يا مي ره تو آشپزخونه يواشكي گريه مي كنه كه من نفهمم ولي منم يواشكي ميام مي بينمش مي شينم پشت مبل از اونجا اشپزخونه رو نگاه مي كنم تا مامان گريه هاش تموم بشه منم از اون گوشه نگاش مي كنم وقتي ديگه گريه نكرد صورتش شست مي رم پيشش .
دختر تو داري چي مي گي ! تو چقدر حاليته !
اومد نشست تو بغلم .نمي دونستم بهش چي بگم كم اورده بودم . چي بگم بهش يه خورده تو چشاش نگاه كردم ولي نمي دونستم بهش چي بگم
خودش منو نجات داد . انگارفهميد من كم اوردم نمي دونم چي بگم
گفت: مامانم مي گه وقتي من خيلي كوچيك بودمممم بابام من و مي برده بيرون برام بستني مي خريده ولي من چون خيلي كوچيك بودم يادم نمونده
ولي كاش يه زره بزرگ بودم يادم مي موند . تا به نفيسه بگم .
منم نظر مامانش تأیید كردم .
خدايا ! من كه به قول همه يه دختره گنده شدم . زيادم از فوت پدرم نگذشته ولي با ديدن يه پدر ودختر ، غصه تموم عالم مي ريزه تو دلم بهشون حسوديم مي يشه .
خدايا آيلار چي مي كشه . خدايا وقتي بزرگ بشه……..
ای كاش بابا هم خريدني بود؟
نوشته در تاریخ ۲۷ تیر
عسل


+ . ; ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()