من و تو

علی :

سلام.

من یه بار عاشق شدم اونم چه عشقی!!!
شاید خیلی از دوستام به اینجا سر بزنن و اینجا رو بخونن و شاید دخترای دانشگامون اینا رو ببینن اما می خوام که واستون تعریف کنم مخصوصا واصه امیر جان عاقل....
نمیدونم از کجاش باید بگم اما یادم یه روز که داشتم از اتوبوس تو میدون انقلاب پیاده می شدیم که نمی دونم برم چی کار کنم دوستم بلاخره داغ کردو گفتش اه بابا توچقده از ... حرف می رنی نکنه که بله؟؟؟؟
من تا اون موقع حتی یک بار هم با خانم ... حرف نزده بودم اما دیدم که آره من بدون اینکه اصلا فکر کنم حوادث توی دانشگاه رو فقط دارم حول خانم ... می بینم و هر چی حرف می زنم حتما خانم ... توش هستش .
من تا قبل از اون موقع ها هیچ وقت فکر نمی کردم کا رو بار ذهنم فقط محاسبه و منطق بودش هر عکس العمل نه چندان پیچیده ای از لحاظ مکانیکی و برقی تا جایی که این پاره سنگ تو کلم راه می داد بررسی می شد اما فکر نکنم که هیچ وقت شعری خونده بودم یا اینکه داستانی مطالعه کده بودم واسه فکر بها قاعل می شدم یا اینکه از سکوت لذت می بردم.
بعد از چند وقتی که گذشت رفتم پیش یه دوست یه دوست که هفت شهر عشق رو گشته بود و داشت از جاده کمربندی برمی گشت.
نمی دوتی چقدر فکر کرده بود هر چیزی که من می گفتم قبلا فکراشو کرده بود و فقط لازم بود به زبون بیاره از هیجان داشتم می مردم که میشه همچین موجوداتی پیدا کرد که اینقدر بی کار باشن که این همه فکر کنن!!!!
یه نامه عاشقانه واسم نوشت که بدم دست عشقم هر چند این نامه رو هم قبلا واسه یه معشوق خیالی نوشته بود که شاید یه روزی اون نامه رو اینجا گذاشتم تا بخونید.
من اصلا نمی دونستم عشق چیه و فقط تا باور کنم عاشق شدم دو سه ماهی طول کشید اصلا این واسه من غیر ممکن بود که باور کنم که دلم رو از دست دادم.
اون نامه هیچ وقت به دست خانم ... نرسید.
همون طور که گلی که واسش گرفته بودم تو کیفم خشک شد و پلاسید و پژمرد
و....
اصلا نمی تونم بنویسم واسم خیلی سخته که بنویسم اما ...
اگه بخاین......
اه خیلی سخته خیلی خیلی. ببین وقتی وقتش بشه فیلتر میلتر هیچ کاری نمی تونن بکنن.
عزیزم عشق و منطق کاملا از دو جنس متفاوت هستند.
تو با فیلتر از جنس زمان نمی تونی ماده رو کنترل کنی یا اینکه روی یه صفحه فضا رو تصویر کنی.
بلکه می تونی تصویری از فضا رو صفحه رسم کنی.
این سه بعد همیشه مثل یه عقاب بالا سرت هستند و دستات بستن.
تو با عقل می تونی یه تصویر از عشق داشته باشی اونم در ابعاد خیلی پایین اونوقت اگه بخای جلوشو بگیری فقط می زنی دست و پاشو می شکونی و آخرشم میاد خرت رو می گیره و بعدش که عقل کوچیک آدم فهمید که دل بزرگش با یه نازو کرشمه از دستش رفته شروع می کنه به آتیش زدن عشقش تا اونو نابود کنه و بتونه قلب بزرگشو آزاد کنه این میشه که عاقلا آخرش عشقشونو آتیش می زننو اینو بدون که همه عاقلا تا عاشق باشن و با هرکی حرف می زنی افتخار می کنه که آره من یه فیلتر از عقل جولوی احساسم گذاشتم.
این قصه خیلی درازه من فیلسوفایی رو دیدم که عاشق شدن و با خودشون و عشقشون چی کار کردن.
پیامبران عشق که با عقل خودشون خودشون رو ابر انسان می دیدن و به خودشون حق آتیش زدن می دادن هر چند که خودشون سوختن و برای اینکه از غرورشون کم نشه همه رو آتتیش زدن تا فکر کنن با بقیه فرق ندارن.
دلم پره.
جا کمه.
گوش زیاده.
سمعک گرونه.
پنبه ارزونه.
عقل زیاده.
دل زیاد تر.
دلم پره.
اما وقتی می خوام بریزمش تو دل دیگرون پر تر میشه.
من رو ببخشین خیلی این شاخه و اون شاخه می پرم.
مخصوصا الآن که بهترین کس یک ماه گذشتم از من دلخوره.
سمیرا ببخشین ها
اونی که می خواستین نشد.
اما فردا می رم و به جای اینکه با دلم بنویسم با عقلم می نویسم واست ببینم چی میشه.

قربون همه
علی – ط
پی.اس. غلط های زیاد نگارشی من رو ببخشین.
+ . ; ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()