من و تو

امير...

چون یه کم فاصله افتاد بین نوشته هام اولش یه خلاصه از حرفای قبلیمو میگم.... راستی شما که از نوشتن نا امید نشدین که؟ نه حتما گرفتار هستین که نمی رسین اینجا مطلب بنویسین....
خوب ما یه موضوع داشتیم که سه تا سوال بود که سمیرا جان پرسیده بود: 1) برای کسی که می خواهین که عاشقش باشین چه معیارهایی دارین؟ 2) عاشق چه چیزش می شین؟ 3)چه انتظارات و توقعاتی ازش دارین؟
در مورد معیارهایی که من دارم حرفامو زدم.... تعریف معیار هم از دید خودم کردم... گفتم که من دنبال کسی نمی گردم که همه معیارهایی که در نظر دارمو در حد بالا داشته باشه... چون من خودم هم خیلی کاستی ها دارم... معیار رو مثل یه وسیله سنجش تو ذهنم داشتم که بدونم دنبال یه همسربا چه مشخصاتی هستم.... گفتم که در معیارهایی که دارم دو مورد آخرش(نظام فکری و ویژگیهای روحی) برام خیلی مهم هست... گفتم که دوست دارم همسرم احساس لطیفی داشته باشه... در مورد همه اینها حرف زدم.... خوب حالا می رسیم به سوال دوم یعنی اینکه عاشق چه چیز در وجود همسرم می شم؟
من تعریف خودمو از عشق دارم... هیچ وقتم خودمو در گیر مکاتب مختلف فکری و تعریفهای اونا نکردم.... من برای خودم فکر می کنم پس برای خودم هم تعریف در نظر دارم.... به این توجه کنید:"To Love is Nothing, To be Love is Something, To Love and Be Loved is everything" من نظرم اینطوری هست که عشق حتما باید دو طرفه باشه عشق از یه جانب رو اصلا عشق به حساب نمی یارم.... پس از اول دوباره می گم که چه اتفاق هایی تا حالا افتاده.... فرض می کنیم من می خوام یه همسر انتخاب کنم... با یه دختر خانمی آشنا می شم و یه مدت زمان احتیاج هست که من اونو بشناسم و با معیارام مقایسه کنم و همین طور اون منو بشناسه و با معیاراش مقایسه بکنه... تو این فاصله قرار نیست که هیچ کدوم عاشق بشیم... چون اصولا عشق دید عقل رو تار می کنه... بعد از یه مدت که با هم بودیم... هر کدوم یه شناخت هایی از هم داریم... اگه که من به این باور رسیدم که اون با معیارهای من همخونی داره... و هم این احساس رو داشتم که اون هم منو با معیاراش مقایسه کرده و من از دید اون قابل قبول هستم (اگه که من دختر خانم رو خوب شناخته باشم این حس رو می تونم در زمان مناسب داشته باشم) خوب اون موقع می شه که من زانو می زنم.... دستامو به نشانه خواهش در هم گره می کنم... به دختر خانم میگم... "شاهزاده رویاهای من... قبول می کنی که این افتخار رو به من بدی و همسرم بشی؟؟" اگه که اون قبول کرد.... این لحظه دقیقا همون لحظه آغاز عشق هست....
اما این عشق من به چه چیزش هست... بذارین اینطوری بگم... عشق تو همه دورانهای زندگی ما یه مفهومی رو نداره... نوع عشق دو زوج جوان با عشق دو تا زوج سالخورده یکسان نیست... یه مثال از الکترونیک می زنم که به نظر خودم این مفهومو خوب می رسونه.... وقتی یه مدار RLC(یعنی مثلا خودم) رو در برابر یه تحریک AC (یعنی مثلا عشق) قرار می دیم در ابتدا یه پاسخی داره که بهش میگن پاسخ گذرا(یعنی عشق) بعد اگه مدارش "خوش رفتار" باشه یه پاسخ کامل داره (یعنی بازم عشق) که از پاسخ گذرا و دائمی تشکیل شده.... اینو می خوام بگم که عشق همیشه عشق هست ولی نمودش متفاوته.... حالا همه اینا رو گفتم که بگم من الان در مورد نمود اولیه عشق می خوام حرف بزنم... باشه؟
من عاشق هر چیزی که در وجود همسرم هست می شم... عاشق نگاه کردنش میشم... عاشق حرف های قشنگش میشم... عاشق مهربونی و صداقت رفتارش میشم... عاشق گرمی دستها و گونه هاش میشم... عاشق شنیدن صدای قلبش می شم... عاشق لبخندش میشم.... عاشق موج موهاش میشم.... و عاشق "عاشق شدنش" میشم....
اما در مورد توقعات و انتظاراتم باید بگم که: هر وقت احساس کردم که توقع یا انتظاری از همسرم دارم باید در عاشق بودنم شک کنم.... مگه عاشق از معشوقش توقع هم داره؟؟... من فقط چند تا خواهش دارم از همسرم... این جمله رو بخونین: "Love is a sweat Dream, but wedding is an Alarm clock" خوب بعد از ازدواج همه چیز مثل قبل از ازدواج نیست... خواهشی که ازش دارم اینه که اگه سختی هست تحمل بکنه... اگه که من کاستی دارم اونقدر لطف داشته باشه که به من فرصت بده که اونو برطرف کنم... واز همه مهمتر ازش خواهش دارم که منو شایسته عشق خودش بدونه و عشقشو از من دریغ نکنه.... این آرزوم هست که همسرم هم مثل خودم عاشق باشه....
خوب دوباره خیلی حرف زدم... سمانه خانم احتمالا دوباره بهم گیر میده!!! ولی خوب اگه کم بگم نمی تونم همه حرفامو بزنم...
خیلی ممنونم.
امیر
+ . ; ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸۱
comment نظرات ()