مطلب سميرا در مورد علي و سارا را خواندم . از اونجائيكه بحث اخير اين بلاگ در مورد دوستي و مسائل و مشكلات مربوط به آن بوده است ، گفتم شايد بد نباشد ، اگر سميرا خانم اجازه مي‎دهند ، اين مطلب را به اينجا تعميم بدهيم و نظري هم از دوستان بخواهيم .
راستش ، واقعا اون قسمتي كه سميرا توضيح مي‎دهد كه : در كلاس نشسته بودم و علي اومد و پرسيد و شعر خوند و ..... اشك در چشماش جمع شد ، شايد اوج اين نوشته باشد . من فكر مي‎كنم وقتي اين اتفاق ميافته كه شما واقعا كسي را دوست داشته باشيد و بخاطرش حاظر باشيد هركاري بكنيد . علي حتما در مورد آنچه در اطراف سارا مي‎گذرد ، چيزهائي شنيده . اما بازهم بخاطر اون ، مياد ، منتظرش ميشه ، با دوستي (سميرا ) درد و دل ميكنه و بعد هم با چشماني اشكبار ميره تا او را ببيند . در آخر هم جالبه كه باهم مي‎روند . مثل اينكه هيچ اتفاقي نيافتاده ، و انگار نه انگار كه با هم بهم زده‎اند و سارا براي خودش كلكسيوني دارد .... حالا سؤال من از دوستان اينه : فرض كنيد شما در اين ماجرا هستيد ، كسي را هم دوست داريد ، آيا با وجود تمام اين مسائل سعي ميكنيد خودتون را گول بزنيد و چشم را بر واقعيتها ببنديد؟ يا اونقدر براي احساس و غرور و خودتان ارزش قائل هستيد ،كه حتي اگر او را عاشقانه هم دوست داشته باشيد ، خود را از اين بند رها مي‎كنيد؟
بيائيد با هم روراست باشيم .... موضوع ، موضوع كوچكي نيست . شايد اين وضعيت براي ما هم پيش آمده باشد ، يا بيايد . واقعا من و شما در چنين حالتي چكار مي‎كنيم ؟
پيام

/ 3 نظر / 6 بازدید
لولک

چاکر داش حسین!!! شما با زبل خان بسبتی نداری؟؟ اینجا اونجا همه جا!!!

منحرف

اكه واقعا عاشقش باشي اونو با همه بديهاش قبولش ميكني .......... بدر عشق بسوزه كه ادم رو ذليل ميكنه.. راستي وبلاكتون هم جالببه:)